نا سروده ها
اينجا بدون توهمه ی روزهای من تنهاتر از غروب غم انگيز بندرند ديگر چگونه ياد توباشم چگونه آه وقتی تو را ز ياد من از ياد می برند باهم غريبه اند دراين شهرلعنتی حتی فريب چهره يشان را دگر مخور اين مردمان برای رهايی يشان زشب خورشيدرابه قيمت شمعی نمی خرند آغشته است خاطره های زلال من با خاطرات مبهم اين سايه های زشت يخ بسته است روح غزل خيز من دريغ اين واژه ها درآمدی از فصل آخرند تصوير شيشه ای تو در قاب سنگی ام باهم گره نمی خورداين سرنوشت ما ترجيح ميدهم که فراموشتان کنم حتی اگرکه نام شما را بياورند کش ميدهم تمام سخنهای ساده را ديگر مجال از توسرودن نمانده است ديگر چقدر از تو بگويم به ديگران وقتی که ديگران همه از جنس ديگرند فردا تمام مردم اين شهر بی گمان وقتی که شعرهای مرا بشنوند آه تنها به جرم اينکه تو را ياد کرده ام من را بسوی جوخه ی اعدام می برند... بندش كه بازگشت و شد آزاد روسري، و بيدرنگ از سرت افتاد روسري، ناگاه موج گيسوي بر چشم جاريات بر شانه ريخت... دست مريزاد روسري!!! من دوست داشتم كه تو رودابهام شوي اين را ولي اجازه نميداد روسري! آرام و سرد روي سرت بود گوييا به عطر گيسويت شده معتاد روسري ديشب به خوابم آمدي آيينهرو... زلال... چه جلوهاي به آينه ميداد روسري حالا كنار رود غريبي نشستهاي زلفت روان بر آب... وبر باد روسري... من هم اميدوار به اين فكر ميكنم شايد كه باز از سرت افتاد روسري!!! 
| Design By : Night Melody |


